کوچه باغ شعر

مثل شیری که شده عاشق چشمان غزال بی رمق کرده مرا ناز دو چشمان شما علیرضا تقیزاده

نمی خواهم

چرا بی‌عشق سر بر سجده‌ی تسلیم بگذارم؟ نمی‌خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست.

متن ها و اشعار ادبی با خط استاد محمد خیراندیش

 

خط زیبای استاد خیراندیش

 

 

خط زیبای استاد خیراندیش

 

 

خط زیبای استاد خیراندیش

در آستانه شب یلدا شعری بسیار زیبا از حافظ

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی...
    حافظ

شعر زمستان از نیما یوسیج

 

شعر زمستان نیمایوشیج

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

شعری از عمر خیام

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است

برترین ابیات دو بیتی کاری از عباس درویشی

ادامه نوشته

5 حکایت زیبا از سعدی        کاری از علی اکبر ریشهری

ادامه نوشته

کلاس ادبیات مدرسه نمونه دولتی شهرستان دیر

اشعار زیبا قیصر امین پور

اشعار زیبا قیصر امین پور

اشعار زیبا قیصر امین پور

سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟
خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟
نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خنديد چرا، آن که نخنديد چرا؟
طالع تيره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا ديد چرا؟
من که دريا دريا غرق کف دستم بود
حاليا حسرت يک قطره که خشکيد چرا؟
گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم
دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟
آمدم يک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا قیصر امین پور

داستان زیبای بیمارستان روانی

داستان زیبای بیمارستان روانی

داستان زیبای بیمارستان روانی

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند.

 

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏‎روم روی نیمکت دیگری می‏‎نشینم که شما راحت‏‎تر بتوانید صحبت کنید.


پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه می‏‎کرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این‏‎ور دیوار است یا آن‏‎ور دیوار.

حکایت آموزنده ی پرنده نصیحتگو

حکایت آموزنده ی پرنده نصیحتگو

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:

 

پند اول اینکه:  سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست..

 

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور.برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متاسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

 

مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.

 

پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

 

پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح ! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

 

مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

ضرب المثل مشک آن است که خود ببوید،نه آنکه عطار بگوید

ضرب المثل مشک آن است که خود ببوید،نه آنکه عطار بگوید

ضرب المثل مشک آن است که خود ببوید،نه آنکه عطار بگوید

رفتار هرکس باید معرف و بیانگر فضایل و منزلت او باشد نه اینکه دیگران از او تعریف کنند.

هر چیز باید خودش خاصیت خود را نشان دهد. با تعریف کردن و گفتن این که چنین است و چنان است، نمی توان به خصوصیات و ویژگی های چیزی اضافه کرد. این مَثَل در تأکید این مطلب به کار می رود.

 

توضیح
مشک ماده معطری است که در کیسه ای کوچک و زیر شکم آهوی نر قرار دارد. مشک تازه، ماده ای روغنی، معطر و قهوه ای رنگ است. خشک شده آن سخت و شکننده و رنگش قهوه ای تیره مایل به سیاه می شود و بوی تندی دارد.

 

از مشک در ساخت عطر ، خوشبو کردن بعضی نوشیدنی ها استفاده  می شود. این ماده به دو صورت در بازار فروخته می شود؛ یکی اینکه مشک و کیسه آن را پس از شکار آهو از زیرپوستش خارج می کنند و با همان کیسه می فروشند. دیگر اینکه مشک را از کیسه بیرون می آورند و می فروشند. معمولاً مشکی که به طریق اول فروخته شود، مرغوب تر است و قیمت گران تری نیز دارد؛ چون اگر مشک از کیسه خارج شده باشد، احتمال دارد مواد دیگری به آن اضافه شود و خالص نباشد.

داستان طنز عاقبت زن نق نقو

داستان طنز عاقبت زن نق نقو

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزهای شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.

 

ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان می داد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.


کشاورز گفت: «خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.»


کشیش پرسید: «پس مردها چه می گفتند؟»


کشاورز گفت: «آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!؟»

معرفی کتاب چگونه درباره چیزهای عجیب بیاندیشیم

معرفی کتاب چگونه درباره چیزهای عجیب بیاندیشیم

معرفی کتاب چگونه درباره چیزهای عجیب بیاندیشیم

این کتاب از چگونگی ارزیابی منطقی سردرگم کننده ترین باورها درباره ی پدیده های پارانرمال، فراطبیعی و رازآلود سخن می گوید. مفهوم اصلی مطرح شده در این جا عبارت است از اینکه ، باورهای خوش بینانه از هر قسمی نیازمند دلایل خوبند. جدا کردن دلایل خوب از بد امکان پذیر است (حتی در قلمرو رازآلودگی)، و سرانجام این نکته که فراگرفتن این مهارت هم سودمند و هم نیروبخش است.

 

چگونه درباره چیزهای عجیب بیندیشیم، چگونگی به کارگیری گام به گام این اصول اندیشیدن انتقادی را برای ادعاهای خارق العاده ی متعددی عرضه می دارد و نشان می دهد چرا خود این اصول معتبرند.
 

 "…گهگاهی ناشری دلیر، که بیش از سود به فکر روشنگری مردم است، کتابی درباره ارزیابی صادقانه شبه علم و پارانرمال عرضه می کند. کارهایی از این گونه که فعلا منتشر می شوند، انگشت شمارند. هرگاه چنین کتابی در می آید مایه ی بسی خوشحالی است، و به دلایلی چندچگونه درباره چیزهای عجیب بیندیشیم از بیشتر کتابهای طراحی شده برای آموزش چگونگی تمیز دادن علم خوب از بد، سرآمدتر است:
یکم: این کتاب به گستره ای وسیع از علوم جعلی و ادعاهای غیرعادی می پردازد، که فعلا پیروان بسیاری را در آمریکا سرگرم خود کرده است.
دوم: برخلاف اکثر کتابهای مشابه، نویسندگان عمیقا بر اصولی تاکید می کنند که به شما در ارزیابی انتقادی ادعاهای عجیب و غریب یاری می رساند و به شما می گوید چرا این اصول بسیار با اهمیت اند.
سوم: بحث های این کتاب خواندنی دقیق و سرراست اند."

نوای عشق

هرگاه صدای اذان از گلدسته مسجد به گوشمان می رسد نا خدا گاه دلمان آرامش میابد چون موذن با این ندای ملکوتی ما را به ملاقات خدا دعوت می کند خدایی که آرامش بخش دلهاست اذان فریادی برای بیداری غافلان است تا بعد از آن همه مشغولی های روزمره دلشان را به خدای یکتای بی همتا بسپارند و از وسوسه شیطان رها شوند . 

در اول اذان با شنیدن الله اکبر دلم را متوجه عظمت و بزرگواری تو حقیرم و در آخر اذان با شنیدن ذکر لا اله الا الله در پایان اذان همه دلبستگی های دلمان که ما  را مشغول کرده رها می کنیم و بار دیگر دلمان را به خدایی می سپاریم که ایمان داریم خدایی جز او نیست .

سهراب به بـلنـدا بـنـگـر...........

بـه بلـنـدایی عـظیـم......

به افـق هایـی پـر از" نـور و امید"

و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت.........

خانه دوست کجاست!!!!!!!

خانه دوست در ان قلب پر از نور خداست

و فقط "دوستــــــــ خداســـتــــــــ.........."

 

هیچ مترسکی را

شبیه گرگ نساختند

شبیه پلنگ یا خرس هم نساختند

به گمانم

ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند

مترسک سازها...

 

 

پروردگارم ...

شکوفایی روزت را سپاس میگویم که تاریکی شب را پایان می بخشد

و تاریکی شب را نظاره گرم که هیاهوی روز را سرانجام است؛

در این میان این "من" هستم که بالا میروم؛

پایین می آیم ؛

خوشحال و غمگین می شوم؛

تهی و سرشار می شوم و باز....

همان میشوم که بودم،

پروردگارم بندگی ام را بپذیر.

 

تک بیتی های ناب

 

 گفتی چو جان دهی به عوض بوسه ای دهم

این خونبهاست، مزد وفا راچه میکنی؟

 

 "ندیم مازندرانی

خیام نیشابوری / این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت

 

...........

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

 

از حکیم عمر خیام نیشابوری

حکایت / وامداریِ

 شبي نعلبندي و پالانگري
حق خويشتن خواستند از خري
خر از پاي رنجيده و پشت ريش
بيفكندشان نعل و پالان به پيش
چو از وامداري خر آزاد گشت
بر آسود و از خويشتن شاد گشت
تو نيز اي به خاكي شده گردناك
بده وام و بيرون جه از گرد و خاك

(شرفنامه . نظامي گنجوي)

داستان توریست ثروتمند و تسویه حساب بدهکارها

در شهری توریستی در گوشه ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند و پولی در بساط هیچکس نیست، ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

 

صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد. قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمی دارد و با عجله سراغ دامداری می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
دامدار، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام که از او برای گوسفندانش یونجه و جو خرید کرده می دهد.
یونجه فروش برای پرداخت بدهی خود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به شهرداری می برد و بابت عوارض ساخت و سازی که انجام داده به شهرداری می پردازد.
حسابدار شهرداری اسکناس را با شتاب به هتل می آورد. زیرا شهرداری به صاحب هتل بدهکار بود و هنگامی که چند کارمند و بازرس از پایتخت به شهرداری این شهر آمده بودند یک شب در این هتل اقامت کرده بودند.
حالا دوباره هتل دار اسکناس را روی پیشخوان خود دارد. در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی گردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمی دارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگام به هم بدهی ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته و تسویه حساب کرده اند و … این است تعریف ساده اقتصاد.
بههمین دلیل است که می گویند انباشتن ثروت مجاز نیست آن را باید به کار بگیری تا همه چرخ  های اقتصاد به گردش درآید و همه اجتماع از گردش پول بهره ببرند.

داستان خریدن کفش ملانصرالدین

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد!

 

آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد
از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟
فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!
ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!

این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است. خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می خوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ می ساختند. (گویا مسجد شیخ لطف الله در میدان نقش جهان اصفهان بوده است) اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.

 

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند.
اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله، درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!

ضرب المثل بيلش را پارو كرده + معنی آن

مي گويند، اگر كسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند.

 

 سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است.

 

 

 روز چهلم‌ فرارسيد. هنوز هوا تاريك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.
كمي‌ بعد متوجه‌ شد مقداري‌ خاروخاشاك‌ آن‌طرف‌تر ريخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: .با اين‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نيست، بهتر آنجا را هم‌ تميز كنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نبايد جاهاي‌ ديگر هم‌ كثيف‌ باشد..

 

بقیه در ادامه مطلب.....

 

ادامه نوشته

دوبیتی زیبا از بابا طاهر

تن محنت کشی دیرم خدایا ! دل حسرت کشی دیرم خدایا ! ز شوق حسرتو داد غریبی! به سینه اتشی دیرم خدایا!

دوبیتی زیبا از بابا طاهر

تن محنت کشی دیرم خدایا ! دل حسرت کشی دیرم خدایا ! ز شوق حسرتو داد غریبی به سینه اتشی دیرم خدایا!

#انتظار #مهدی #حجت #سعدی

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

 

تو مگر سایة لطفی به سروقتِ من آری

 

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

 

که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

 

که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

 

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

 

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

 

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت

 

مگر آن وقت که در سایة زنهار تو باشم

 

مردمان عاشق گفتار من ای قبلة خوبان!

 

چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

 

من چه شایستة آنم که تو را خوانم و دانم

 

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

شعری در وصف عاشق یکه تاز میدان عشق امام حسین(ع)

 

عشق بازی کار هر مشتاق نیست          

 این شکار، دام هر صیاد نیست

 

عاشقی را قابلیت لازم است                

طالب حق را حقیقت لازم است

 

عشق ، از معشوق اول سر زند         

 تا به عاشق ، جلوه دیگر کند

 

تا به حدی که برد هستی از او       

سر زند صد شورش و مستی از او

 

شاهد این مدعی خواهی اگر                    

بر حسین و حالت او کن نظر

 

 

 

****

 

 

روز عاشورا در آن میدان عشق       

کرد رو را جانب سلطان عشق

 

بارالها این سرم این پیکرم             

این علمدار رشید، این اکبرم

 

این سکینه، این رقیه، این رباب      

این عروس دست وپا خون در خضاب

 

این من و این ساربان، این شمر دون

این تن عریان میان خاک و خون

 

این من و این ذکر یارب یاربم                      

این من و این ناله های زینبم

 

 

*******

 

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق          

ای حسین یکه تاز راه عشق

 

گر تو بر من عاشقی ای محترم         

پرده برکش من به تو عاشقترم

 

غم مخور که من خریدار توام          

 مشتری بر جنس بازار توام

 

هر چه بودت داده ای در راه ما     

مرحبا صد مرحبا خودهم بیا

 

خود بیا که می کشم من ناز تو      

عرش و فرشم جمله پا انداز تو

 

لیک خود تنها در بزم یار                

خود بیا و اصغرت را هم بیار

 

خوش بود در بزم یاران بلبلی         

خاصه در منقار اوبرگ گلی

 

خود تو بلبل ، گل؛ علی اصغرت     

زودتر بشتاب سوی داورت