برای نمره

 

خیام

 

افسوس كه نامه جواني طي شد
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فرياد ندانم كي آمدوكي شد

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد

برای نمره

باباطاهر

 

 

عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره 
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیـــــای دنی بی اعتباره


 
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند 
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
گروهــــی آن گروهی این پســـندند

 

جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز 
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز

 

یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
یک وصل و یکی هجران پسندد 
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد

 

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی 
اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
به شیرین جانت آخر نیشتر بی


 
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد

 

درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه 
رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 
بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل

 

خوشــا آندل کــه از خود بیخبر بــی
ندونه در ســـفر یا در حضر بی 
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
پی لیلی دوان با چشم تر بی

 

دلا راهت پر از خار و خسک بی
گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــی 
شـــب تــار و بیـــابان دور منــزل
خوشا آنکس که بارش کمترک بی


 
خدایی که مکانش لامکان بی
صفابخــش جمــال گلــرخـان بی 
پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق
که بر هر بنده او روزی رسان بی

 

عزیزا کاسه‌ی چشمم ســرایت
میان هردو چشمم جای پایت 
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشــنید خـــار مژگــانـم بپایت

 

به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم 
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم

 

مرا نه سر نه ســــامان آفریدن
پریشانم پریشــان آفریدند 
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند

 

بیا تا دست ازین عالم بداریم
بیا تا پای دل از گل برآریم 
بیا تا بردباری پیشـــه سازیم
بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

 

مکن کاری که پا بر ســـنگت آیو
جهان با این فراخـی تنگت آیو 
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

 

زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد 
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی
بحمد و قل هو الله کارشان بی 
خوشا آنانکــه دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشـــان بی

برای نمره

من از آن دورها ديدم
كه مي آيد به سوي خانه مخلص، « عمو نوروز»
عيالم زير لب غريد:
« من آخر با چه چيزي مي توانم كرد از اين مهمان ، پذيرايي؟
نگو : « با قند، با چايي» !
خدا ناكرده، آخر اين كه از ره مي رسد، عيد است
و اقدامات او در راستاي « آمدن » شايان تمجيد است…!
بگو آخر !
بگو من با چه چيزي مي توانم كرد از اين مهمان، پذيرايي؟… »
***
عيالا ! چرخ دخل بنده، دارد مي كند فس فس
بفرما ! اين تو و اين عيدي مخلص
بخر با آن
براي خانه، مايحتاج لازم را
مضافاّ هم(!)
لباس عيد محمود و پريچهر و سهيلا و كريم و جعفر و مينا و كاظم را !
و ايضاّ ميوه و شيريني و آجيل
و اي زن ! اندكي تعجيل !
****
عيالا ! زندگي زيباست
و اين جا منتهاي آرزوي مردم دنياست !
خدا را شكر كن كه خانه مان، قطب شمال و آن طرفها نيست !
يكي از دوستان مي گفت
كه در اين وقت سال، آن جا
نمي داني كه مي آيد عجب سوزي !
وليكن در عوض – شكر خدا- اين جا:
« ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي»
****
عيالم مي كند غرغر
و زير لب،
سخنراني خود را مي كند آغاز، با ترفند
(نجواگونه)
– با يك حالت « خط و نشان »، مانند-
– هلا ! ملا !
من اينجايم
(درون مطبخ خودمان ) بسان شير
ملاقه تازه، اينجا
لنگه كفش كهنه آنجا، و
كنار دست من، كفگير !
برايت دارم آشي مي پزم با يك وجب روغن !
براي من به جاي رهنمود و چاره جويي، شعر مي خواني؟
بكن… عيبي ندارد… بعد از اين، از من
اگر خواهي چلومرغ و خورشت سبزي و قيمه،
به صد اطوار مي گويم:
« الا يا خيمگي، خيمه… » !
***
دهان را مي گشايم من
به قصد پاسخي در خور
– و شايد پاسخ غايي-
كه مي آيد به سويم از هوا، يك لنگه دمپايي !
و از سوي دگر چون تير
به فرقم مي خورد كفگير !
****
هلا ! آه اي عمو نوروز !
كجا داري مي آيي … هاي ؟ !
پدر جان ! اين طرفها قافيه تنگ است
به تعبير دگر: در خانه مان جنگ است !
نيا نزديك !
نظر كن پاي چشمم را !
بگو اصلاّ
الا اي ناگرفته از كبود چشم من، درسي !
تو بالا غيرتاّ
– اين تن بميرد-
از عيال من نمي ترسي ؟ !

شعر برای نمره

اشعاری با طعم خنده

*******************************

 

 

گربه مجلس راه یابد پای من

هرچه ویرانی است عمران می کنم

می روم هر شب به میدان های شهر

هر چه ساعت بود میزان می کنم

مشکلات شهرتان را رتق و فتق

پشت میز و پشت فرمان می کنم

کوچه های تنگ را هر شب فراخ

هرچه بن بست است دالان می کنم

چاله های شهر را چاه عمیق

هرچه دالان را خیابان می کنم

مردها را اهل تجدید فراش

لطف ها در حق نسوان می کنم

تا کش آید پوز اعضای اوپک...

نفت را فالفور ارزان می کنم

مرده ها را می کنم ساماندهی

شهرتان را باغ رضوان می کنم

شاعران شهر را در خانه ام

هفته ای یک بار مهمان می کنم

کارگردان های با احساس را

می برم مهمان مامان می کنم

تا که پررو نق شود گردشگری

اصفهان را ارمنستان می کنم

شهردار از شهرضا می آورم

الغرض این می کنم آن می کنم

می شوم هر شب سوار بلدوزر

هر چه ناصافی است ویران می کنم

شهر تا راحت شود از چشم هیز

دیدنی ها را فراوان می کنم

می نویسم طنز بر دیوار و در

شهرتان را من نمکدان می کنم

تا که کار خلق فورا حل شود

کارمندان را دو چندان می کنم

هی تراکم می فروش را به را

یاری انبوه سازان می کنم

شهرداری را همه رایانه ای

کارها را سهل و اسان می کنم

گر رقیبانم به من فرصت دهند

چاره ی کمبود سیمان می کنم

می کنم هی کارهای خوب خوب

دشمنانم را پشیمان می کنم

هفته ای یک شب کلیسا می روم

ارمنی ها را مسلمان می کنم

می فروشم کل اسراییل را

پول آن را خرج لبنان می کنم

یک سخنرانی به نفع مسلمین

در بلندی های جولان می کنم

مثل اقشار ضعیف اجتماع

نوش جان سویای سبحان می کنم

هم صدایی هم دلی هم زیستی

با سرای سالمندان می کنم...

پروین اعتصامی

زندگی نامه پروین اعتصامی به همراه نمونه اشعار(در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

شعرای بزگ ایرانی

زندگی نامه شعرای بزرگ ایرانی و نمونه شعر(در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

دانلود کتاب تاریخ ادبیات در ایران نوشته ذبیح‌الله صفا(متن کامل)

دانلود کتاب تاریخ ادبیات در ایران نوشته ذبیح‌الله صفا در بوکیها(متن کامل)

درباره کتاب : کتاب تاریخ ادبیات در ایران اثر ذبیح‌الله صفا (۱۳۷۸-۱۲۹۰) نویسنده و ادیب ایرانی است. این کتاب مهمترین کتابی است که تاریخ ادبیات فارسی را به طور مفصل در دوره اسلامی بیان کرده است. این کتاب در ۵ جلد ادبیات فارسی را در سده‌های پس از اسلام و در حقیقت از زمان به وجود آمدن فارسی امروزی (دری) بیان می‌کند و به طور اختصار تاریخ سیاسی را نیز ذکر می‌کند. به دلیل اینکه ۳ جلد نخست این کتاب بیش از هزار صفحه دارند، این جلدها در دو بخش به چاپ رسیده‌اند. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۳۲ چاپ شده است.

ساختار کتاب:
کتاب دارای چند جلد است و با آنکه ظرف مدت بیشتر از چهل سال نوشته شده ولی از طرحی تقریبا یکسان برخوردار است به این ترتیب که مولف در هر جلد، قبل از اینکه سرگذشت شاعران و نویسندگان هر دوره و آثار آنان را بنویسد، برای آشنا شدن خواننده با اوضاع و احوال آن دوره، فصولی را به اوضاع سیاسی و اجتماعی، وضع علوم و دانش و مباحث دینی و کلامی آن دوره اختصاص داده است. مولف، سپس به وضع کلی ادبیات وعلوم ادبی می پردازد و در دو بخش جداگانه، شاعران و نویسندگان مشهور آن دوره را معرفی و زندگی و آثار و افکار آنان را بیان کرده است.
جلد اول: تاریخ ادبیات در ایران، از اول زمان اسلامی تا دوره سلجوقی
جلد دوم: از میانه قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم است
جلد سوم: در دو بخش از اوایل قرن هفتم تا پایان قرن هشتم
جلد چهارم: از پایان قرن هشتم تا اوایل قرن دهم
جلد پنجم: از اول قرن دهم تا میان قرن دوازدهم
جلد پنجم کتاب که شامل ۳ بخش است بعد از انقلاب اسلامی و قسمت عمده آن در خارج از ایران یعنی در آلمان، تنظیم و تالیف شده است. انتظار می رفت که مجلدات بعدی کتاب، دست کم تا سده حاضر، یکی پس از دیگری نشر پیدا کند که متاسفانه عمر مولف (ذبیح الله صفا) کفاف نداد.

موارد دیگر کتاب:
۱- در این کتاب علاوه بر نقد، موضوعات دیگری چون، سبک شناسی و جامعه شناسی مطرح شده است.
۲- منابع کتاب اغلب موثق و مورد اعتماد است زیرا مولف مقید بوده که برای هر مورد، به نسخه های خطی و گاه منحصر به فرد، مراجعه کند.
۳- زبان کتاب تقریبا یکدست و علمی و جا افتاده و الهام گرفته از سنت های ادب گذشته فارسی است.
۴- مندرجات این کتاب در محدوده زبان فارسی جدید (دری) یعنی ادبیات ایران در دوره اسلامی منحصر است و از دوره پیشین زبان فارسی (فارسی باستان و میانه) یعنی ادبیات ایران پیش از اسلام در آن، سخنی گفته نشده است. در حالی که در عنوان کتاب حتی پس از تجدید نظر در چاپ های اخیر، چنین محصوری نیست.

 

لینک های دانلود:

سال چاپ 1369

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ....

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی   به صد دفتر نشاید گفت شرح حال مشتاقی
کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی   ان افعل ما تری آنی علی عهدی و میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت   که خود را بر تو می‌بندم به سالوسی و زراقی
اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی   مریض العشق لا یبری و لا یشکو الی الراقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد   تو را گر خواب می‌گیرد نه صاحب درد عشاقی
قم املا و اسقنی کأسا و دع ما فیه مسموما   اما انت الذی تسقی فعین السم تریاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده   مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سعی فی هتکی الشانی و لما یدر ماشانی   انا المجنون لا اعبا باحراق و اغراق
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری   مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لقیت الاسد فی الغابات لا تقوی علی صیدی   و هذا الظبی فی شیراز یسبینی باحداق
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان   بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی

 

نمونه سوال امتحانی نوبت دوم درس زیبای ادبیات

دانلود در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شعری بسیار زیبا از سهراب سپهری با نام:"خانه دوست کجاست؟"

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت

نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

ميروي تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل      

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر مي دارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست؟