به نام خداوندرنگین کمان                                                       خداوند بخشنده ی مهربان

اموزش قرار دادن تصویر در نوشته

سلام این مطلب اموزشی هست و برای کسانی هست که بلد نیستند توی مطالبی که میفرستند عکس قرار بدهند.

 

1-برای اپلود تصویر به سایت زیر بروید :

WWW.AXGIG.IR

2-چند لحظه صبر کنید تا سایت کامل بارگذاری شود

و سپس روی انتخاب فایل کلیک کنید و فایل را انتخاب کرده و OPEN را بزنید و بعد روی شروع اپلود کلیک کنید

 

۲- بعد از این که اپلود فایل ها تمام شد وارد صفحه جدیدی میشوید که به شما چند لینک مختلف داده است و شما باید لینک اول را انتخاب کنید.

3- لینک را انتخاب کرده و وارد پنل مدیریت وبلاگ شده و طبق عکس عمل کنید.

حتما روی کادر سبز رنگ (عکس بالا)موقع ارسال مطلب کلیک کنید تا عکس بارگذاری شود.

سپس روی درج کلیک کنید تا عکس در مطلب قرار داده شود و بعد هم برای ارسال مطلب روی ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ کلیک کنید

 

خدا در شعر فارسی - ابوسعید ابوالخیر

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود

 

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

خدا در شعر فارسی - فردوسی

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بی‌کار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخن‌گاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست

مادر در شعر فارسی - علی شریعتی

مادر نگاه خسته و تاریکت
با من هزارگونه سخن دارد 
با صد زبان به گوش دلم گوید
رنجی که خاطر تو ز من دارد 
دردا که از غبار کدورت ها
ابری به روی ماه تو می بینم 
سوزد چو برق خرمن جانم را
سوزی که در نگاه تو می بینم 
چشمی که پر زخنده ی شادی بود
تاریک و دردناک و غم آلودست 
جز سایه‌ی ملال به چشمت نیست
آن شعله‌ی نگاه، پر از دود است 
آرام خنده مــی زنــی و دانم
در سینه‌ات کشاکش طوفان است 
لبخــنـــد دردنـاک تو ای مـــادر
سوزنده تر ز اشک یتیمان است 
تلخ است این سخن که به لب دارم
مادر بلای جـــان تو مـــــن بودم 
امّا تو ای دریغ گمان بردی
فرزند مهربـان تو من بودم 
چون شعله‌ای که شمع به سر دارد
دائم ز جســم و جـــان تـو کاهیــدم 
چون بت تو را شکستم و شرمم باد
با آن که چون خــــدات پــرستیــــدم 
شرمنده من به پای تو می افتم
چون بر دلم ز ریشه گنه باریست 
مــادر بــلای جان تو من بودم
این اعتراف تلخ گنــــه باریست

قیصر امین پور

سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟ خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟ نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خنديد چرا، آن که نخنديد چرا؟ طالع تيره ام از روز ازل روشن بود فال کولى به کفم خط خطا ديد چرا؟ من که دريا دريا غرق کف دستم بود حاليا حسرت يک قطره که خشکيد چرا؟ گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟ آمدم يک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا قیصر امین پور دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز ،او ما را ... فردا؟ قیصر امین پور موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم پرواز بال ما ، در خون تپیدن است پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش آیین آینه ، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را خامیم و درد ما ، از کال چیدن است قیصر امین پور سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! اگر خنجر دوستان ، گرده ایم ! گواهی بخواهید ، اینک گواه : همین زخمهایی که نشمرده ایم ! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم قیصر امین پور حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي کني: وقت رفتن است بازهم همان حکايت هميشگي ! لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود آي... ناگهان چقدر زود دير مي شود! قیصر امین پور گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ قیصر امین پور اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم قیصر امین پور چشم ها پرسش بي پاسخ حيراني ها دست ها تشنه تقسيم فراواني ها... عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم دل در تب لبيك تاول زد ولي ما لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم... شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد... دلم قلمرو جغرافياي ويراني است هواي ناحيه ما هميشه باراني است قیصر امین پور خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري قیصر امین پور وبلاگ جملات حکیمانه

شعر صفحه 13 کتاب نهم / نام درس:آفرینش همه تنبیه خداوند دل است

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار

که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلست

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند

بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن

همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب

فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزند

نخلبندان قضا و قدر شیرین کار

تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت

زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف

کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار

هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است

به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

حشو انجیر چو حلواگر استاد که او

حب خشخاش کند در عسل شهد به کار

آب در پای ترنج و به و بادام روان

همچو در زیر درختان بهشتی انهار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار

پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز

ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار

پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور

نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار

چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ

انگبین از مگس نحل و در از دریا بار

نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن

و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او

همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

آن که باشد که نبندد کمر طاعت او

جای آنست که کافر بگشاید زنار

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی

گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار

فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی

به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند

راستی کن که به منزل نرود کجرفتار

حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت

یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی

یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

محمدبن منور

محمدبن منور ابوسعد ميهنى از اعقاب ابوسعيدبن ابوالخير ميهنى صوفى مشهور و نامبردار است. وى از پارسى‌نويسان بزرگ قرن ششم هجري، مؤلف کتاب معروف ”اسرارالتوحيد فى مقامات الشيخ ابى‌سعيد“ است. چنانکه از نام کتاب برمى‌آيد، محمدبن منور آن را دربارهٔ احوال و اخبار و اقوال و کرامات جد خويش از مجموعهٔ روايات و اطلاعاتى که در اين‌باره داشته، گرد آورده و بنابر آنچه در آغاز پاره‌اى از نسخ اين کتاب آمده است آن را به ابوالفتح غياث‌الدين محمدبن سام پادشاه غورى (متوفى به‌سال ۵۹۹ هـ) تقديم داشته است. مؤلف کتاب بعد از حادثهٔ غزان (۵۴۸ هـ) و قتل‌ەا و ويرانى‌هاى آن وحشيان در خراسان و کشتارى که در ميهنه کرده و ويرانى که در آنجا پديد آورده بودند، آنچه را که تا آن روزگار از شيوخ و پيران خاندان و مريدان شيخ ابوسعيد و خويشان و پسر عمان خود دربارهٔ شيخ گرد آورده بود، به‌هم پيوست و کتاب خود را از مجموعهٔ آن اطلاعات تأليف کرد و اين کتاب مکمل کتاب ديگرى شد که پيش از حملهٔ غزان يعنى ”در عهد استقامت“ به‌دست جمال‌الدين ابوروح لطف‌الله بن ابوسعد بن ابوطاهربن ابوسعيدبن ابوالخير، پسر عم مؤلف اسرارالتوحيد، در ذکر احوال و اخبار جدش تأليف گرديده بود.

 

تاريخ تأليف کتاب اسرارالتوحيد مسلماً بعد از حملهٔ غزان يعنى بعد از سال ۵۴۸ هجرى است، و ويرانکارى‌هاى همين قوم خونخوار باعث شد که مؤلف يادداشت‌هاى پراکندهٔ خود را که از سابق گرد آورده بود، از بيم تباهى نظم و ترتيب دهد ولى در پايان کتاب اشاراتى است که مسلم مى‌دارد تا چندين سال بعد از اين واقعه تأليف کتاب ادامه داشته و تأليف قطعى و نهائى کتاب بيشتر از بيست سال بعد از واقعهٔ غزان انجام پذيرفته است يعنى در حدود سال ۵۷۰ يا سال‌هائى قريب به آن.

 

اسرارالتوحيد از جملهٔ شاهکارهاى انکارناپذير نثر پارسى است. روانى انشاء و انسجام و استکام عبارات و رعايت تام و تمام موازين فصاحت و بلاغت در اين کتاب به حد اعلاء خود رسيده است و با آنکه کتاب در اواخر قرن ششم يعنى در دورهٔ استيلاى سبک مصنوع نگارش يافته به‌هيچ‌روى اثرى از آثار تصنع جز در مقدمهٔ آن مشهود نيست. کوتاهى جمله‌‌ها و تمامى آنها و به‌کار رفتن کلمات و ترکيبات اصيل پارسى از همه جاى اين کتاب مشهود است و سرگذشت‌ها و وقايع با چنان مهارت حکايت شده است که گيرندگى خاص آنها خواننده را همه جا مجذوب نگاه مى‌دارد. کلمات و ترکيبات عربى مگر در مقدمهٔ کتاب، بسيار کم و از مقولهٔ کلمات و ترکيبات رايج در زبان فارسى است.

 

اسرارالتوحيد بر سه باب تقسيم شده. باب اول در ابتداء حالت شيخ و باب دوم در وسط حالت و باب سوم در انتهاى حالت او، و دراين هر سه باب خاصه در باب دوم کتاب بسيارى از اقوال ابوسعيد و اشعارى که بر زبان او رفته بود نقل شده.

 

در مقدمهٔ کتاب چنانکه عادت اهل زمان بود نثر محمدبن منور تاحدى جنبهٔ مصنوع مى‌گيرد ليکن در ديگر موارد کتاب حتى از صنايع قليل مقدمه هم نشانى مشهود نيست.

سعدالدین وراوینی

سعدالدین وراوینی زادهٔ اهر از نویسندگان ایرانی و دومین مترجم کتاب مرزبان‌نامه از زبان طبری به زبان فارسی است که از جمله آثار مهم نثر مصنوع فارسی و به روش کلیله و دمنه در ذکر قصص و امثال و حکم فراهم شده و مطالب آن از زبان وحوش و طیور و دیو و پری و آدمی بیان شده‌است.

از این کتاب دو ترجمه در دست است. نخست از محمد بن غازی ملیطوی که چندی دبیر سلیمان شاه بن قزل ارسلان از سلاجقه روم بود و ترجمه خود را به سال ۵۹۸ هجری به پایان برده و روضةالعقول نامیده‌است. دوم ترجمه‌ای که سعدالدین وراوینی از منشیان اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم چند سال بعد از مترجم نخستین و بدون اطلاع از کار او ترتیب داده و به پیروی از اسم اصلی آن عنوان مرزبان‌نامه را بدان داده‌است.

از احوال وراوینی اطلاع چندانی در دست نیست و تنها از مقدمه و خاتمه مرزبان نامه مستفاد می‌شود که او از ملازمان خواجه ربیب‌الدین هارون وزیر اتابک ازبک بن محمد اتابک آذربایجان بود. ربیب‌الدین مردی فاضل بود و وراوینی مرزبان‌نامه را به‌نام این وزیر دانش دوست در آورده‌است.

از آن‌جا که وراوینی ملازم خواجه ربیب‌الدین بود، بنابراین مدتی در تبریز می‌زیسته و مولد او هم بنابر حدس شفر در مجلد دوم از قطعات منتخبهٔ فارسی همان وراوی است که یاقوت حموی در معجم‌البلدان آن را شهرکی در یک منزلی اهر دانسته‌است.

 

محمدتقی بهار

زندگی‌نامه

محمدتقی بهار در ۱۶ آبان ۱۲۶۵ هجری شمسی برابر با ۱۳۰۵ قمری در مشهد زاده شد. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه بود؛ مقامی که پس از درگذشت پدر، به فرمان مظفرالدین شاه، به بهار رسید. خاندان پدری بهار خود را از نسل میرزا احمد کاشانی (درگذشتهٔ ۱۲۲۹)، قصیده‌سرای سرشناس عهد فتحعلی شاه می‌دانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید. مادرش از یک خانوادهٔ گرجی، که در دورهٔ عباس میرزا به ایران آمده بودند، بود.[۱][۲] مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می‌گوید که پدرش ترجمه‌های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می‌آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می‌خواند و چون خسته می‌شد، مادرش خواندن را ادامه می‌داد.

بهار در چهارسالگی به مکتب رفت و در شش سالگی فارسی و قرآن را به خوبی می‌خواند. از هفت سالگی نزد پدر شاهنامه را آموخت و اولین شعر خود را در همین دوره سرود. اصول ادبیات را نزد پدر فراگرفت و سپس تحصیلات خود را نزد میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری تکمیل کرد. وقتی ۱۵ ساله شد، اوضاع کشور یعنی مرگ ناصرالدین شاه و روی کار آمدن مظفرالدین شاه چنان بود که پدرش به این نتیجه رسید که با تغییر اوضاع دیگر کسی به شاعران اعتنایی نخواهد کرد و تقریباً او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد.

اما این تلاش به دو دلیل به نتیجه نرسید، نخست اینکه محمدتقی بهار چندان علاقه‌ای به تجارت نداشت و دوم اینکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگیرد. در بیست سالگی به صف مشروطه‌طلبان خراسان پیوست و به انجمن سعادت خراسان راه یافت. اولین آثار ادبی-سیاسی او در روزنامه خراسان بدون امضاء به چاپ می‌رسید که مشهورترین آنها مستزادی است خطاب به محمدعلی شاه.

بهار در ۱۳۲۸ روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب دموکرات بود، منتشر ساخت و به عضویت کمیته ایالتی این حزب درآمد. این روزنامه پس از چندی به دلیل مخالفت با حضور قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت، به امر کنسول روس تعطیل شد. او بلافاصله روزنامه تازه‌بهار را تأسیس کرد. این روزنامه در محرم ۱۳۳۰ به امر وثوق الدوله، وزیر خارجه تعطیل و بهار نیز دستگیر و به تهران تبعید شد. در ۱۳۳۲ به نمایندگی مجلس سوم شورای ملی از حوزه انتخابیه درگز انتخاب شد. یک سال بعد دوره سوم نوبهار را در تهران منتشر کرد و در ۱۳۳۴ انجمن ادبی دانشکده و نیز مجله دانشکده را بنیان گذاشت که به اعتقاد او مکتب تازه‌ای در نظم و نثر پدید آورد. علاوه بر بهار عده‌ای از اهل قلم مانند عباس اقبال آشتیانی، غلامرضا رشید یاسمی، سعید نفیسی و تیمورتاش با این مجله همکاری داشتند.

انتشار نوبهار بارها ممنوع و دوباره آزاد شد. یکی از معروفترین قصیده‌های بهار، «بث‌الشکوی»، در ۱۳۳۷ به مناسبت توقیف نوبهار سروده شده‌است. کودتای ۱۲۹۹ بهار را برای سه ماه خانه‌نشین کرد و در همین مدت، یکی از به یادماندنی‌ترین قصیده‌های خود، هیجان روح، را سرود. چندی بعد که زندانیان رژیم کودتا آزاد شدند، و قوام‌السلطنه نخست‌وزیر شد، بهار به نمایندگی مجلس چهارم انتخاب شد. از این دوره با سیدحسن مدرس رهبر فراکسیون اقلیت همراهی می‌کرد. بهار در این دوره نزد هرتسفلد زبان پهلوی می‌آموخت.

در مجلس پنجم بهار در صف مخالفان جمهوری رضاخانی جای گزید و معتقد بود که موافقت سردارسپه با جمهوری، اسباب تردید مردم شده‌است و مردم نتیجه چنین جمهوری را دیکتاتوری رضاخان می‌بینند. بعدها بهار در این دوره خطر مخالفت با سردار سپه را دریافت و اشعاری ظاهراً در تحسین جمهوری سرود. در پایان دورهٔ ششم مجلس، با استقرار سلطنت رضاشاه، دیگر زمینه‌ای برای فعالیت سیاسی بهار وجود نداشت و او هوشمندانه از سیاست کناره گرفت. وی پیش از آن در تیرماه ۱۳۰۵ به عضویت شورای عالی معارف منصوب شده بود که این سمت را تا ۱۳۲۲ حفظ کرد.

بهار در این دوران به فعالیت علمی و آموزشی روی آورد و در کنار استادانی چون عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر و صادق رضازاده شفق در سال تحصیلی ۱۳۰۷–۱۳۰۸ در دارالمعلمین عالی به تدریس پرداخت. در ۱۳۰۸، به اتهام مخالفت‌های پنهان با رضاشاه، برای مدتی به زندان افتاد و تا ۱۳۱۲ چند بار به حبس و تبعید محکوم شد. در ۱۳۱۲ از زندان آزاد و به اصفهان تبعید شد و در ۱۳۱۳ با وساطت محمدعلی فروغی برای شرکت در جشن‌های هزاره فردوسی به تهران فراخوانده شد.

از آن به بعد، سرشارترین دوران کار علمی بهار که با انزوای او در ۱۳۰۷ پس از پایان مجلس ششم و کناره‌گیری از مجلس آغاز شده بود غنای بیشتری یافت. طی این دوره بود که بار دیگر به مطالعهٔ متون و تتبع و تحقیق ادبی و زبانی پرداخت. در ۱۳۱۱ در اجرای قراردادهایی که در زمان علی‌اصغر حکمت با وزارت معارف منعقد کرد، به تصحیح متونی چون مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی و منتخب جوامع‌الحکایات عوفی پرداخت. دستاورد ادبی و علمی او در این دوره، تصحیح متون، ترجمه آثاری از پهلوی به فارسی، تألیف سبک‌شناسی و نگارش احوال فردوسی بر مبنای شاهنامه بود. در ۱۳۱۶ تدریس در دوره دکتری ادبیات فارسی را به عهده گرفت.

با سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، بهار مجدداً به فعالیت سیاسی و اجتماعی روی آورد و قصیده حب‌الوطن را در اندرز به شاه جدید سرود. روزنامه نوبهار را دوباره منتشر کرد و تاریخ مختصر احزاب سیاسی را در ۱۳۲۲ نگاشت. از ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۶، رئیس کمیسیون ادبی انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی بود و اولین کنگره نویسندگان ایران در ۱۳۲۴ از طرف این انجمن به ریاست او تشکیل شد.

پس از غائلهٔ آذربایجان در ۱۳۲۴، بهار زیر لوای قوام‌السلطنه به فعالیت سیاسی روی آورد و در کنگرهٔ حزب دموکرات ایران مجدانه شرکت کرد. در بهمن ۱۳۲۴ در کابینهٔ قوام وزیر فرهنگ شد، اما وزارت او چند ماهی بیش طول نکشید و استعفاء کرد. در ۱۳۲۶ به عنوان نماینده تهران در مجلس پانزدهم انتخاب شد و ریاست فراکسیون حزب دموکرات را به عهده گرفت. اما بر اثر ابتلاء به بیماری سل، تنها در ماه‌های تیر، مرداد و شهریور ۱۳۲۶ فرصت حضور در مجلس را یافت. در نیمهٔ دوم ۱۳۲۶ بهار که به بیماری سل مبتلا گشته بود، با استفاده از مرخصی استعلاجی از مجلس، برای معالجه به شهر لوزان در سویس رفت. بهار قصیده به‌یاد وطن معروف به «لُزَنیه» را در همین شهر سرود. اما مضیقهٔ شدید مالی باعث گردید که بهار با نیمه‌کاره رها کردن معالجه راهی ایران شود. سفر بهار به سویس کمی بیش از یک سال تا اردیبهشت ۱۳۲۸ طول کشید. بهار در بازگشت به ایران به تدریس دانشگاهی ادامه داد.

در خرداد ۱۳۲۹ جمعیت ایرانی هواداران صلح تأسیس گردید و بهار که از پایه‌گذاران آن بود (اعضای مؤسس دیگر: دکتر علی شایگان، حائری‌زاده، مهندس قاسمی، دکتر حکمت، احمد لنکرانی، محمد رشاد و محمود هرمز)، به ریاست جمعیت انتخاب شد و قصیدهٔ معروف جغد جنگ را، به اقتفای چکامهٔ بلند منوچهری سرود.

بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰، در خانه مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

بررسی آثار

آثار منثور و منظوم بهار متنوع است و انواع شعر سنتی و اشعار به زبان محلی، تصنیف و ترانه، مقاله‌ها و سخنرانیهای سیاسی و انتقادی، رساله‌های تحقیقی، نمایشنامه، اخوانیات و مکتوبات، تصحیح انتقادی متون، ترجمه‌های متون پهلوی، سبک‌شناسی نظم و نثر، دستورزبان، تاریخ احزاب، مقدمه بر کتابها و حواشی بر متون به خصوص شاهنامهٔ فردوسی را دربرمی‌گیرد.

مهم‌ترین اثر بهار دیوان اشعار اوست که به اعتباری کارنامهٔ عمر او نیز به شمار می‌رود. این دیوان در زمان حیات او به چاپ نرسید. جلال متینی از بهار نقل می‌کند که می‌خواسته‌است سروده‌های خود را از صافی نقد بگذراند و منتخب دیوان خود را به چاپ برساند و از وزارت فرهنگ خواستار شده بود که دوتن آشنا با شعر و شاعری را برای پاک‌نویس اشعارش در اختیار او بگذارد، اما این تقاضا اجابت نشد.

در میان آثار تحقیقی بهار نیز سبک‌شناسی یا تاریخ تطور نثر فارسی ممتاز است. این کتاب حاصل ۳۰ سال تتبع و تدریس استاد است. هنوز هم کتابی در این موضوع که بتواند با آن رقابت کند تألیف نشده‌است. بهار به این مبحث از علوم ادبی در زبان فارسی استقلال و هویت بخشید و درس دانشگاهی آن، به حق به نام او مُهر خورد. ژیلبر لازار در اثر نفیس خود «زبان کهن‌ترین آثار نثر فارسی» به سبک‌شناسی بهار بیش از هر اثر دیگر استناد کرده، و آن کتاب را اثری افتخارآمیز شمرده‌است.

بهار بخشی از سبک‌شناسی شعر را نیز که چند دوره آن را درس داده، و با وزارت فرهنگ در بهار ۱۳۲۹ برای چاپ و نشر آن قرارداد بسته بود، نوشت که با شدت گرفتن بیماری سل مجال آن پیدا نکرد تا تدوین و نگارش این اثر را به پایان برساند. اما تقریرات درسی او با عنوان تاریخ تطور شعر فارسی چاپ و منتشر شد. عبدالحسین زرین‌کوب در وصف سبک‌شناسی شعر بهار می‌نویسد که او بیان خصوصیات مکتبهای شعر فارسی را ضابطه بخشید و کارهایی که بعدها در این باب صورت گرفت، جز تکرار و شرح آن نیست.

بهار در تدوین دستور زبان، معروف به دستور پنج استاد (تهران، ۱۳۲۹) سهم عمده دارد. به ویژه در مبحث فعل، تمایز مادهٔ مضارع و ماضی و انواع مشتقات هر یک، ابتکار شخصی اوست. او ضمن درس سبک‌شناسی نثر، نکات دستوری تازه‌ای بیان می‌کرد و اصرار داشت که در امتحان درس سبک‌شناسی این نکات را نیز موضوع سؤال قرار دهد.

مقالات ادبی و تحقیقی بهار، در زمان حیات یا پس از وفات او در جراید و مجلات و نشریات متعدد از جمله نوبهار، مهر، ایران، دانشکده، باختر، ارمغان، تعلیم و تربیت، دانش، جهان نو، یغما، آموزش و پرورش، نگین، گلهای رنگارنگ، پیام نو، نامهٔ فرهنگستان، فردوسی، آینده، آرمان، مهر ایران، ایران‌نامه و سخن چاپ و منتشر شد. این مقاله‌ها در مباحث گوناگون زبانی، ادبی، تاریخی، واژه‌شناسی، دستور، خط، احوال رجال سیاسی و مذهبی، نقد متون و همچنین شامل نقد شعر و مکاتبات است.

ادبیات چیست؟

زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای

انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال

بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن

ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب

خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود .

زبان و ادب فارسی ، زبان دوم عالم اسلام و زبان اول عالم تشیع ، عامل وحدت ملی و پل انتقال مواریث ارجمند

فرهنگی از نسل های گذشته به امروز و از امروز به آینده است . به همین دلیل مضامین پر شور عرفانی ، حکمی ،

فلسفی ، اخلاقی و هنری در زبان و ادب فارسی چشمگیر و چشم نواز است

داستان کوتاه ناخدا یا مهندس!؟

داستان کوتاه ناخدا یا مهندس!؟

يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين باره بحث مي  کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام  يک نقش مهم  تري دارند.

 

بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پيشنهاد کرد که يک روز جايشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتي را به  دست بگيرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتي برود.
هنوز چند ساعتي از جابه  جايي نگذشته بود که ناخدا عرق  ريزان با سر و وضعي کثيف و روغن  مالي بالا آمد و گفت: «مهندس سري به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش مي  کنم، کشتي حرکت نمي کند.»
سرمهندس فرياد کشيد: «البته که حرکت نمي کند، کشتي به گل نشسته است.»

نرم افزار فرهنگ یار دهخدا همان فرهنگ لغت دهخدا است که کاملترین واژه نامه پارسی میباشد. فرهنگ دهخدا مشتمل بر ۳۴۰,۰۰۰ واژه است. نرم افزار فرهنگ یار دهخدا نخستین نرم افزار کامل این واژه نامه میباشد که جدا از موسسه دهخدا است و نمونه ی مشابه آن در اینترنت یافت نمیشود. در این نرم افزار از انواع متدهای فشرده سازی دیتابیس استفاده شده تا کمترین حجم ممکن فراهم بیاید همچنین نرم افزار فرهنگ یار دهخدا از الگوریتم پیشرفته ای جهت جستجوی متناسب و علی الخصوص پرسرعت بهره میبرد.

نگارش: ۲٫۲

مجوز: تجاری (قیمت : ۱۲۰۰۰ تومان) – برای استفاده کامل از نرم افزار باید لایسنس استفاده از آن را به قیمت ۱۲۰۰۰ تومان تهیه نمایید.

لینک دانلود – ۲۸٫۷ مگابایت

تماشای طبیعت ( انشاء )

   تماشای طبیعت خیلی لذت بخش است از درختان زیبا گرفته تا گل های رنگارنگ و عطرآگین وگونه های حیوانی قشنگ وسبزه زارهای پهناور و کوه های برافراشته همه وهمه چشمان ما را به تماشای خود فرا می خوانند .

          وقتی بهار جامه ی سبز رنگ و رنگارنگ خوذ را بر تن می کند با دیدن آن احساس ارامش میکنیم دوست داریم هر لحظه در کنار آن بنشینیم و زبان به توصیف آن بگشایم وقتی صدای شرشر آب به گوش می رسد یا وقتی قایقی سوار بر امواج پر تلاطم دریا می بینیم در دل احساس سبکی می کنیم . و این چقدرلذت بخش است .

        طبیعت مال ماست باید در حفظ و نگهداری بکوشیم . فکرش را بکنید وقتی ما زیر سایه یه درخت میاساییم، چشم بر سایه آن می پوشیم و زیر درخت آتش روشن می کنیم ویا بر تنه ی درخت زبان بسته یادگاری می نویسیم . بسیارشرمم می آید.

        غروب در نوع خود بی نظیر است وقتی خورشید بعد از یک سفر یک روزه چشم از زمین فرو می بندد ودستی به نشانه ی خدا حافظی تکان می دهد و چهره در پس کوه های سر به فلک کشیده مغرب قایم می کند . و پرده سیاه شب دامن گستر می شود . زیبا و دل چسب است .

        طلوع زیبا نیست ؟ چه بگویم که هرچه در زمین است زیباست و نشان از خالقی یکتا دارد . خالقی که زیبا دوست است و زیبا آفرین !

        دست در دست هم دهیم به مهر و محیط پاکیزه ی خودرا آلوده نکنیم . هر گیاهی، هرخاری ، هر بوته ای و هر سنگی و....از این خاک خدا ارزشی دارد به وسعت زندگی

پس خرابش نکنیم .

 

انشائی زیبا از یک دانش اموز

تک بیتی زیبا

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   
گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی

 

گل که هنوز نو به دست آمده بود   
نشکفته تمام باد قهرش بربود  
بیچاره بسی امید در خاطر داشت   
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم   
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم  
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز   
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری   
آن نیست که عیب من هنر پنداری  
آنست که گر خلاف شایسته روم   
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت   
وز بند غمان خود کنم آزادت  
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت   
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست سعدی

 

نادان همه جا با همه کس آمیزد   
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد  
با مردم زشت نام همراه مباش   
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

 

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند  
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند  
فردای قیامت به گناه ایشان را   
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند سعدی

 

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی  

 

حاکم ظالم به سنان قلم   
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند  
گله ما را گله از گرگ نیست   
این همه بیداد شبان می‌کند  
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق   
فهم ندارد که زیان می‌کند  
چون نکند رخنه به دیوار باغ   
دزد، که ناطور همان می‌کند  سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند  
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود  
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست   
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

 

با گل به مثل چو خار می‌باید بود  
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

 

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش  
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش  
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش   
از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟   
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟  
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست  
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

 

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور   
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار  
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم   
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی

 

مگسی گفت عنکبوتی را   
کاین چه ساقست و ساعد باریک  
گفت اگر در کمند من افتی  
پیش چشمت جهان کنم تاریک  سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن به ناچار   
نبایستی چنین بالا نشستن  
به پای خویش رفتن به نبودی   
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی   
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی  
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی   
آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر   
به تخت ملک بر چون پادشاهان  
چنان نورانی از فر عبادت   
که گویی آفتابانند و ماهان  
تو خود چون از خجالت سر برآری   
که بر دوشت بود بار گناهان  
اگر دانی که بد کردی و بد رفت  
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی

 

 

 

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   
گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی

 

گل که هنوز نو به دست آمده بود   
نشکفته تمام باد قهرش بربود  
بیچاره بسی امید در خاطر داشت   
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم   
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم  
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز   
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری   
آن نیست که عیب من هنر پنداری  
آنست که گر خلاف شایسته روم   
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت   
وز بند غمان خود کنم آزادت  
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت   
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست سعدی

 

نادان همه جا با همه کس آمیزد   
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد  
با مردم زشت نام همراه مباش   
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

 

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند  
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند  
فردای قیامت به گناه ایشان را   
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند سعدی

 

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی  

 

حاکم ظالم به سنان قلم   
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند  
گله ما را گله از گرگ نیست   
این همه بیداد شبان می‌کند  
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق   
فهم ندارد که زیان می‌کند  
چون نکند رخنه به دیوار باغ   
دزد، که ناطور همان می‌کند  سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند  
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود  
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست   
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

 

با گل به مثل چو خار می‌باید بود  
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

 

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش  
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش  
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش   
از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟   
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟  
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست  
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

 

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور   
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار  
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم   
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی

 

مگسی گفت عنکبوتی را   
کاین چه ساقست و ساعد باریک  
گفت اگر در کمند من افتی  
پیش چشمت جهان کنم تاریک  سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن به ناچار   
نبایستی چنین بالا نشستن  
به پای خویش رفتن به نبودی   
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی   
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی  
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی   
آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر   
به تخت ملک بر چون پادشاهان  
چنان نورانی از فر عبادت   
که گویی آفتابانند و ماهان  
تو خود چون از خجالت سر برآری   
که بر دوشت بود بار گناهان  
اگر دانی که بد کردی و بد رفت  
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی

 

 

 

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   
گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی

 

گل که هنوز نو به دست آمده بود   
نشکفته تمام باد قهرش بربود  
بیچاره بسی امید در خاطر داشت   
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم   
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم  
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز   
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری   
آن نیست که عیب من هنر پنداری  
آنست که گر خلاف شایسته روم   
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت   
وز بند غمان خود کنم آزادت  
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت   
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست سعدی

 

نادان همه جا با همه کس آمیزد   
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد  
با مردم زشت نام همراه مباش   
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

 

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند  
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند  
فردای قیامت به گناه ایشان را   
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند سعدی

 

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی  

 

حاکم ظالم به سنان قلم   
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند  
گله ما را گله از گرگ نیست   
این همه بیداد شبان می‌کند  
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق   
فهم ندارد که زیان می‌کند  
چون نکند رخنه به دیوار باغ   
دزد، که ناطور همان می‌کند  سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند  
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود  
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست   
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

 

با گل به مثل چو خار می‌باید بود  
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

 

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش  
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش  
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش   
از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟   
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟  
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست  
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

 

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور   
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار  
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم   
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی

 

مگسی گفت عنکبوتی را   
کاین چه ساقست و ساعد باریک  
گفت اگر در کمند من افتی  
پیش چشمت جهان کنم تاریک  سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن به ناچار   
نبایستی چنین بالا نشستن  
به پای خویش رفتن به نبودی   
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی   
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی  
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی   
آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر   
به تخت ملک بر چون پادشاهان  
چنان نورانی از فر عبادت   
که گویی آفتابانند و ماهان  
تو خود چون از خجالت سر برآری   
که بر دوشت بود بار گناهان  
اگر دانی که بد کردی و بد رفت  
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی

 

 

 

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   
گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی

 

گل که هنوز نو به دست آمده بود   
نشکفته تمام باد قهرش بربود  
بیچاره بسی امید در خاطر داشت   
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم   
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم  
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز   
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری   
آن نیست که عیب من هنر پنداری  
آنست که گر خلاف شایسته روم   
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت   
وز بند غمان خود کنم آزادت  
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت   
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست سعدی

 

نادان همه جا با همه کس آمیزد   
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد  
با مردم زشت نام همراه مباش   
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

 

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند  
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند  
فردای قیامت به گناه ایشان را   
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند سعدی

 

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی  

 

حاکم ظالم به سنان قلم   
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند  
گله ما را گله از گرگ نیست   
این همه بیداد شبان می‌کند  
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق   
فهم ندارد که زیان می‌کند  
چون نکند رخنه به دیوار باغ   
دزد، که ناطور همان می‌کند  سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند  
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود  
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست   
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

 

با گل به مثل چو خار می‌باید بود  
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

 

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش  
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش  
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش   
از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟   
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟  
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست  
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

 

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور   
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار  
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم   
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی

 

مگسی گفت عنکبوتی را   
کاین چه ساقست و ساعد باریک  
گفت اگر در کمند من افتی  
پیش چشمت جهان کنم تاریک  سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن به ناچار   
نبایستی چنین بالا نشستن  
به پای خویش رفتن به نبودی   
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی   
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی  
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی   
آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر   
به تخت ملک بر چون پادشاهان  
چنان نورانی از فر عبادت   
که گویی آفتابانند و ماهان  
تو خود چون از خجالت سر برآری   
که بر دوشت بود بار گناهان  
اگر دانی که بد کردی و بد رفت  
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی

 

 

 

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   
گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی

 

گل که هنوز نو به دست آمده بود   
نشکفته تمام باد قهرش بربود  
بیچاره بسی امید در خاطر داشت   
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم   
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم  
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز   
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری   
آن نیست که عیب من هنر پنداری  
آنست که گر خلاف شایسته روم   
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت   
وز بند غمان خود کنم آزادت  
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت   
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست سعدی

 

نادان همه جا با همه کس آمیزد   
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد  
با مردم زشت نام همراه مباش   
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

 

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند  
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند  
فردای قیامت به گناه ایشان را   
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند سعدی

 

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی  

 

حاکم ظالم به سنان قلم   
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند  
گله ما را گله از گرگ نیست   
این همه بیداد شبان می‌کند  
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق   
فهم ندارد که زیان می‌کند  
چون نکند رخنه به دیوار باغ   
دزد، که ناطور همان می‌کند  سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند  
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود  
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست   
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

 

با گل به مثل چو خار می‌باید بود  
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

 

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش  
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش  
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش   
از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟   
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟  
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست  
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

 

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور   
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار  
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم   
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی

 

مگسی گفت عنکبوتی را   
کاین چه ساقست و ساعد باریک  
گفت اگر در کمند من افتی  
پیش چشمت جهان کنم تاریک  سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن به ناچار   
نبایستی چنین بالا نشستن  
به پای خویش رفتن به نبودی   
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی   
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی  
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی   
آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر   
به تخت ملک بر چون پادشاهان  
چنان نورانی از فر عبادت   
که گویی آفتابانند و ماهان  
تو خود چون از خجالت سر برآری   
که بر دوشت بود بار گناهان  
اگر دانی که بد کردی و بد رفت  
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی

 

 

 

اشعار کوتاه و زیبای سعدی

حافظ (غزلیات)/یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن   وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن   چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت   دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب   باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند   چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم   سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب   جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار   تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخو

داستان گاندى و لنگه كفش

داستان گاندی و لنگه کفش

گویند روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.

 

یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.

شعری پند اموز از سعدی


بس بگردید و بگردد روزگار

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ای که دستت می‌رسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینکه در شهنامه‌هاآورده‌اند

رستم و رویینه‌تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلقست دنیا یادگار

اینهمه رفتند و مای شوخ چشم

هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر

وقت دیگر طفل بودی شیرخوار

مدتی بالا گرفتی تا بلوغ

سرو بالایی شدی سیمین عذار

همچنین تا مرد نام‌آور شدی

فارس میدان و صید و کارزار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

وینچه بینی هم نماند بر قرار

دیر و زود این شکل و شخص نازنین

خاک خواهد بودن و خاکش غبار

گل بخواهد چید بی‌شک باغبان

ور نچیند خود فرو ریزد ز بار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد

تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟

یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟


صورت زیبای ظاهر هیچ نیست


ای برادر سیرت زیبا بیار

هیچ دانی تا خرد به یا روان

من بگویم گر بداری استوار

آدمی را عقل باید در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

پیش از آن کز دست بیرونت برد

گردش گیتی زمام اختیار

گنج خواهی، در طلب رنجی ببر

خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار

چون خداوندت بزرگی داد و حکم

خرده از خردان مسکین درگذار

چون زبردستیت بخشید آسمان

زیردستان را همیشه نیک دار

عذرخواهان را خطاکاری ببخش

زینهاری را به جان ده زینهار

شکر نعمت را نکویی کن که حق

دوست دارد بندگان حقگزار

لطف او لطفیست بیرون از عدد

فضل او فضلیست بیرون از شمار


نام نیک رفتگان ضایع مکن


تا بماند نام نیکت پایدار

ملک بانان را نشاید روز و شب

گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

کام درویشان و مسکینان بده

تا همه کارت برآرد کردگار

با غریبان لطف بی‌اندازه کن

تا رود نامت به نیک در دیار

زور بازو داری و شمشیر تیز

گر جهان لشکر بگیرد غم مدار

از درون خستگان اندیشه کن

وز دعای مردم پرهیزگار

منجنیق آه مظلومان به صبح

سخت گیرد ظالمان را در حصار

با بدان بد باش و با نیکان نکو

جای گل گل باش و جای خار خار

دیو با مردم نیامیزد مترس

بل بترس از مردمان دیوسار

هر که دد یا مردم بد پرورد

دیر زود از جان برآرندش دمار


ای که داری چشم عقل و گوش هوش


پند من در گوش کن چون گوشوار

نشکند عهد من الا سنگدل

نشنود قول من الا بختیار

سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی

حق نباید گفتن الا آشکار

هر کرا خوف و طمع در کار نیست

از ختا باکش نباشد وز تتار

دولت نوئین اعظم شهریار

باد تا باشد بقای روزگار

خسرو عادل امیر نامور

انکیانو سرور عالی تبار

دیگران حلوا به طرغو آورند

من جواهر می‌کنم بر وی نثار

پادشاهان را ثنا گویند و مدح

من دعایی می‌کنم درویش‌وار

یارب الهامش به نیکویی بده

وز بقای عمر برخوردار دار

جاودان از دور گیتی کام دل

در کنارت باد و دشمن بر کنار

روزگاری بیدی را شکستند

به نامردی تبر بر ریشه اش بستند

ولی افسوس همانهایی شکستند

که رورزی زیر سایه اش می نشستند . . .

در نهایت، آنچه در ذهن ما خواهد ماند

حرفهای دشمنانمان نیست بلکه سکوت دوستانمان است . . .

(مارتین لوترکینگ)

معجون شادابی

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!


گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیاز دارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و
گرامی داشت.

دزد باور ها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

داستانی کوتاه از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

آموزش تصویری ورود به صفحه مدیریت وب اجازه سلام و گذاشتن مطلب در آن

آموزش ورود به صفحه وب اجازه سلام و گذاشتن مطلب در آن